چند سال پیش تو هنرستان غیر انتفاعی ای در جنوب نواب، به واسطه ی دوستی، کلاس گرفته بودم. درس های سال دوم فنی و حرفه ای رشته ی کامپیوتر را به من داده بودند، چهار روز در هفته از 8 صبح تا دو بعد از ظهر. بچه های هنرستانی معمولا شر و شور تر از بچه های دبیرستانی هستند مخصوصا بچه های آن هنرستان که اکثرا از محله های خوشنام هم نبودند.
یک ماهی از سال تحصیلی گذشته بود و دبیر قبلی نتوانسته بود شرایط آنجا را تحمل کند و رفته بود و حالا من قرار بود به جای او بروم.
جلسه ی اول که سر کلاس رفتم، همه داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند و اصلا متوجه ورود من نشدند؛ چند لحظه ای طول کشید که بفهمند من سر کلاس هستم و سر و صداها خوابید. معاون مدرسه هشدار داده بود که "نذاری سوارت بشن ها... اینا از اون کره خرای چموشن... بزنشون!". خودم را معرفی کردم و درباره ی شیوه ی تدریس و امتحان حرف زدم و بعد شروع کردم به درس دادن، جای وقت تلف کردن نبود یک ماهی از سیلابس عقب بودند و بعید به نظر می رسید تا آخر ترم می توانستم همه ی کتاب را درس بدهم.
تا شروع کردم به نوشتن و روم به تخته بود، یکی از آخر کلاس شیشکی کشید، به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم و ادامه داد، گچ را پرت کردم و یکی از بچه ها را از ته کلاس که قیافه ی شرورتری داشت صدا زدم و آمد جلو، تا رسید به من، کشیده ای حواله ش کردم و در کلاس را باز کردم و انداختمش بیرون. (خدا از سر تقصیراتم بگذره!) کلاس ساکت ساکت شده بود و جیک نمی زدند. شده بود مثل صحنه های فیلم ها. عصبانی بودم، نه از بچه ها، از خودم که چرا رو بچه ی مردم دست بلند کردم، همه ی بدنم می لرزید، برای آنکه بچه ها نفهمند نشستم پشت میز و چشم هام را بستم، کلاس سوت و کور بود و فکر کنم بچه ها هم مثل من بهت زده شده بودند از کاری که کرده بودم. کمی که گذشت و به خودم مسلط شدم، شروع کردم به حرف زدن " د ِ آخه چرا کاری می کنید که با شما بد رفتار بشه... خب خوشتون میاد هی بزنن تو سرتون؟! چرا باید یه کاری بکنید که بگن بی خیال بابا طرف جنوب شهریه می تونی بزنیش... چرا برا خودتون ارزش قایل نیستید؟! چرا باید اسمتون بد در بره؟!! " و از این نصیحت هایی که حال آدم بهم می خورد. دوست ندارم نصیحت کنم، ولی تو موقعیتی که بودم باید کاری که کرده بودم را رفع و رجوع می کردم. البته باید کمی هم قلدری چاشنی کارم می کردم که ازم حساب ببرند، هر چه بود یک سال باید با آنها سر می کردم. " ببینید اینجا قلدری جواب نمیده... هر چی باشه من چند سالی از شما بزرگترم و گمون نکنم تو شماها کسی باشه که بتونه منو بزنه... از طرف دیگه فکر نکنید منم یه بچه سوسولم و می تونید اسگلم کنید من بچه ی کرمانشاهم ... فکر نکنم نیازی باشه بگم که یعنی چی؟!" حالا خودمانیم خودم هم نمی دانستم یعنی چه؟! ولی فکر کردم بد نیست اگر رجزی هم بخوانم برایشان. سخنرانی ام که تمام شد یکی از بچه ها را گفتم که برود و همکلاسش را دوباره بیاورد سر کلاس.
خبر اداره ی کلاس به معاون رسیده بود و کبکش خروس می خواند. چند روزی که گذشت و درس ها خوب پیش می رفت و دیگر نگران تمام نشدن سرفصلها نبودم، کم کم آخر هر کلاس شعری چیزی می خواندم برایشان و اگر شعری نوشته ای چیزی هم داشتند می آوردند و می خواندند. حالا دیگر با بچه ها دوست شده بودم، آنها هم درس هاشان را مرتب می خواندند و خودم متعجب شده بودم از بچه هایی که تا چند هفته ی پیش فرق کامپیوتر و چرتکه را نمی دانستند، چطور اینقدر پیشرفت کرده بودند؟ من حتا ساعت های ورزش هم می رفتم و با آنها والیبالی، فوتبالی، چیزی می زدم، خب من هم خیلی با آنها فاصله ی سنی نداشتم، حداکثر شش سال.
سامان، همان که جلسه ی اول انداخته بودمش بیرون، با دو سه تا از نوچه هاش شده بودند رفیق هام و نظم کلاس را آنها برقرار می کردند.
آخرهای ساعت درس شده بود بخش مورد علاقه ی بچه ها. یک روز سامان اجازه خواست که ادای دبیرها و همکلاسهایش را دربیاورد، به شرطی که دیگر این کار را تکرار نکند اجازه دادم، ادای مرا هم در آورد و چقدر قشنگ، اصلا انگار خود خودم بودم. به فکر افتادم که یک گروه تأتر تشکیل بدهم با همین بچه ها. مدیر استقبال کرد به شرطی که به درس بچه ها لطمه نخورد و قرار شد سالن امتحانات بشود سالن تمرین تأتر.مدیر سی و هفت هشت سالی داشت و آدم خوش فکر و خوش برخوردی بود. معاون اما مدتی بود با من چپ افتاده بود و پشت سر من بد و بیراه می گفت. یک جلسه تمرین تأتر داشتیم، متنی بود که چند وقت قبلش برای گروه دانشگاه نوشته بودم و به دلایلی اجرا نشده بود.
درس های ترم تقریبا تمام شده بود و امتحانها نزدیک بود و ماه رمضان هم رسیده بود. من روزه نمی گرفتم و مدیر اجازه داده بود که تو آبدارخانه نهار بخورم و آبدارچی هم ، دمش گرم، خوب می رسید به من. اما، اما معاون گر گرفته بود و دوست داشت سر به تن من نباشد.
یک روز مریض شده بودم و نتوانستم بروم سر کلاس و جلسه ی بعد که رفتم، بچه ها گفتند آن روزی که من نبوده ام، معاون کلاس را اداره کرده و پشت سر من بد و بیراه زیاد گفته که " پاپتی لامذهبه و شمارم داره مث خودش از راه بدر می کنه و ... " کلاس که تمام شد، زنگ تفریح معاون را کناری کشیدم و گله گون گفتم " مرد مومن تو اگر از من دلخوری به خودم می گفتی نه اینکه ذهنیت بچه ها رو خراب کنی نسبت به من که دیگه حرفمو نخونن..." مردک هوچی داد و هوار راه انداخت " آی ملت این مرتیکه ی لا مذهب لاییک داره این بچه ها رو مث خودش بی دین می کنه و کلاسای درسش شده محفل شعرهای کفرآمیز خوندن و حالا میگه من نباس جلوشو بگیرم و ..." یقه درانی کرد و سلیطه بازی ای راه انداخت که بیا و ببین " شما جوجه اینتلکتوئل ها خیال می کنین دو کلاس درس خوندید دین و پیغمبرو می تونید حاشا کنید..." خداییش اینتلکتوئل را خوب آمد!! فکر کنم تازه یاد گرفته بود ودل تو دلش نبود که یک جایی به کار ببرد و سر من خرابش کرد.
"بابا!!! نه نه ت خوب، بابات خوب... کی دین و پیغمبرو حاشا کرده؟ کی شعر الحادی خونده؟ مرتیکه ی عقده ای "
جار و جنجال بالا گرفت و زدم بیرون از مدرسه و روزهای بعد هر چه مدیر تماس گرفت برنگشتم. بچه ها ولی در تماس بودند با من و اخبار را میرساندند که پشت بند نرفتن من، چند روز بعد مدیر، معاون را هم اخراج کرده بود و به مکافاتی دبیر جدید گرفته بودند.
با بچه های آن هنرستان تا دو، سه سال بعد رابطه داشتم و گاهی با هم کوه می رفتیم و سعی می کردم کمکشان کنم تو درس و زندگی. سامان و دار و دسته اش دیپلم که گرفتند تو یکی از همان محله های خودشان با هم خدمات کامپیوتری راه انداختند و بقیه ی بچه ها هم تا فوق دیپلم را می دانم که گرفتند، بقیه اش را نمی دانم!
مثل یک فیلم بود و اتفاق افتاد و تمام شد و الان فقط تک شات هایی از آن یادم می آید.