دبیرستان که تمام شد خیلی دل تنگ بودم که چطور از دوستانی که هفت سال با هم بود جدا شوم. وارد دانشگاه که شدم از همان اول دل تنگ تمام شدن دانشجویی و دل کندن از دوستان بودم و می ترسیدم از روزی که دیگر دوستان دانشگاه را هم نبینم و سالها بگذرد و از آنها بی خبر باشم. خیلی تلاش کردم که رابطه ها را ادامه بدهم چرا که همه ی بچه های همکلاس دانشگاه را دوست دارم و عاشقشان هستم. یکی از طرح هایی که در خوابگاه گرفته شد، همان خوابگاهی که در پست های قبل تعریف کردم که منشا تصمیم گیری های مهم دانشکده بود اتاق ما، این بود که مثل فیلم ضیافت کیمیایی یک روز را چند سال بعد از فارغ التحصیلی تعیین کنیم که همه ی بچه ها از هر جای دنیا که باشند بیایند و دور هم باشیم و از حال و روز هم باخبر شویم.
تصویب شد هشت هشت هشتاد و هشت ساعت هشت صبح محوطه ی دانشگاه.
تو کلاس مطرح شد و یکی از استادها که رابطه ی خوبی با بچه ها داشت را هم باخبر کردیم. دکتر ملکیان استاد شبکه، مهندسی اینترنت و نفوذگری در شبکه.
روزها و سالها گذشت تا به 8/8/88 نزدیک می شدیم، همه ی بچه ها در تکاپو بودند که برنامه ای داشته باشیم و یکی از دل مشغولی ها این بود که نکند به خاطر این جریانات اخیر، مسوولین دانشگاه از ورود ما به دانشگاه جلوگیری کنند. هماهنگی ها با بچه ها و استاد ملکیان از طریق ای میل و فیس بوک انجام می شد. استاد ملکیان زحمت کشید و با دانشگاه هماهنگ کرد و سالن گرفت.
روز موعود فرارسید. اولین نفر رفتم. البته قبل از همه خود استاد ملکیان بود که آمده بود. استاد ملکیان تو این سالها هر جا که درس داده بود به دانشجوهاش گفته بود که هشت هشت هشتاد و هشت بیایند دانشگاه ما، کم کم همه داشتند جمع می شدند، باورم نمی شد، سیصد چهارصد نفر آمده بودند. از احساس خوبم و ذوق زدگیم چیزی نمی نویسم چون قلمم ضعیف است و نمی توانم در این باره بنویسم.
ساعت نه همه توی سالن جمع شده بودند، استاد گفت که مجری برنامه شوم، برنامه ای در کار نبود، نمی خواستیم رسمی باشد، رفتم روی سن و خوش آمدی گفتم و کسی آمد و قرآن خواند و بعد از آن هر که داوطلب می شد را روی سن می آوردیم و از خاطرات دانشجویی و کلاس های دکتر ملکیان می گفت و من هم ژانگولر در می آوردم. دوباره قرار گذاشتیم برای یک دوی نود و سه همانجا. خیلی خوش گذشت.
ساعت دوازده باید سالن را تحویل می دادیم. یک، دو ساعتی هم عکس گرفتن ها در محوطه دانشگاه طول کشید و بعد از آن بچه های همکلاسی، 78ایها، زدیم به کوه و دشت و تا غروب با هم بودیم و جایی هم ناهار زدیم و تو سر کله ی هم زدیم و گفتیم و خندیدیم و قرار گذاشتیم برای مسافرت چند روزه ی تابستانی و آخر سر بغض کردیم از دل تنگی و از هم جدا شدیم و تا چند روز مست بودیم از شوری که داشتیم.

نقد و نظر درباره ی کتاب - مجله الکترونیکی بلوط
گزارش تصویری نشست ادبیات کردی و معارفه ی کتاب در نمایشگاه کتاب کرمانشاه - مجله الکترونیکی بلوط
مصاحبه من با هفته نامه ی ندای جامعه و نقد و نظر - هفته نامه ی ندای جامعه
نقد و نظر درباره ی کتاب - هفته نامه ی صدای آزادی
هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت؛ یک قرار ده ساله با بچه های همکلاسی دانشگاه، یکی از بهترین روزهای زندگیم و یه دلتنگی آخر روز که دیگه اون روزای خوش دانشگاه برنگردد دریغا!
یک دو روزی است مریضم سخت. از قضا انگار هنوز طعم نویسنده ی کتاب دار بودن را نچشیده باید رخت بربندم. خلاصه حلال کنید اگر مردم.
معرفی کتاب - وبلاگ عزیزالله خان
معرفی کتاب - وبلاگ امیر مهدیان
معرفی کتاب - وبلاگ شاعر خوب کرمانشاهی جلیل آهنگرنژاد
معرفی کتاب - سایت مجله الکترونیکی بلوط
معرفی کتاب - سایت مجله الکترونیکی بلوط
معرفی کتاب - وبلاگ رضیه انصاری
معرفی کتاب - هفته نامه ی صدای آزادی
از همه ی دوستانی که اظهار لطف کردند و تبریک گفتند ممنونم.
این کتاب اولین کتاب درباره ی دستور زبان کردی کرمانشاهی است.
دستور زبان کردی کرمانشاهی؛ وحید رنجبر؛ انتشارات طاق بستان؛ 1388
زبان کردی، یکی از زبان های غربی ایران است که به سه شاخه ی اصلی شمالی، مرکزی و جنوبی تقسیم می شود. مهمترین گویش شاخه ی شمالی، کرمانجی و همچنین مهمترین گویش شاخه ی مرکزی، سورانی است. شاخه ی جنوبی که از زیرمجموعه های مهم این زبان است خود به گویش های کرمانشاهی، سنجابی، کلهری و لکی تکلم می شود.
کردی کرمانشاهی یکی از مهمترین این گویش هاست که میتوان گفت بیشترین گویشور را در بین شاخه ی جنوبی دارد. کردی کرمانشاهی در شهر کرمانشاه و اطراف آن تکلم می شود. – از مقدمه ی کتاب -
از امروز در کتابفروشی های کرمانشاه ارایه می شود و یک، دو هفته دیگر در کتابفروشی های تهران نیز عرضه می شود.
این اولین کتاب چاپ شده ی من است.
دو سه هفته ی پیش بازوی راستم به شدت درد می کرد مثل اینکه دو طرف ماهیچه اش را گرفته باشند و هی بکشند، نه می توانستم دستم را خم کنم و نه می توانستم چیزی بلند کنم، البته همیشه اینطور نبود یک روز کمی بهتر می شد و روز بعد بیشتر، ده روزی اینطور بود، دو بار دکتر رفتم و هر بار با یک بغل قرص و آمپول بر می گشتم و هیچ افاقه نمی کرد. تا اینکه یک روز با دوستان تصمیم گرفتیم برای تفریح به دربند صحنه برویم. ( شهر صحنه در چهل، پنجاه کیلومتری ِ ساعت دو کرمانشاه است و بیشتر ساکنانش اهل حق هستند.) دم غروب خواستیم گشتی هم توی شهر بزنیم، پیرمردی روی یک صندلی دم در خانه اش نشسته بود و ظاهر ژولیده ای داشت و با خودش حرف می زد، به نظر دیوانه می رسید، مرا که دید دستش را به طرفم دراز کرد و من با دودلی و کمی ترس دستش را گرفتم، با صدایی نامفهوم و با لهجه ی کردی- لکی ِ صحنه ای از من پرسید " منال کوویین؟" (بچه ی کجایی؟" جواب دادم کرمانشاه و با خنده چیزهایی زیر لب گفت و بازوی راستم را گرفت و ورز می داد و زیر لب می گفت " ژان نمه که ی ... نمه ژی... هه نوو بازووئه ت هه س..." ( درد نمی کنه... درد نمی کنه... هنوز بازوت هست...) از طرفی تعجب کرده بود و از طرفی ترس برم داشته بود، دستم را از دستش بیرون کشیدم و ازش دور شدم ولی او همچنان با همان حال، انگار که هنوز دستم در دستش باشد و بازویم را ورز بدهد، به کار خودش ادامه می داد و با خودش حرف می زد.
شاید خیال کنید خرافاتی شده ام ولی از آن روز به بعد هیچ دردی را در دستم حس نمی کنم و دستم کاملا خوب خوب شده است.
چند سال پیش تو هنرستان غیر انتفاعی ای در جنوب نواب، به واسطه ی دوستی، کلاس گرفته بودم. درس های سال دوم فنی و حرفه ای رشته ی کامپیوتر را به من داده بودند، چهار روز در هفته از 8 صبح تا دو بعد از ظهر. بچه های هنرستانی معمولا شر و شور تر از بچه های دبیرستانی هستند مخصوصا بچه های آن هنرستان که اکثرا از محله های خوشنام هم نبودند.
یک ماهی از سال تحصیلی گذشته بود و دبیر قبلی نتوانسته بود شرایط آنجا را تحمل کند و رفته بود و حالا من قرار بود به جای او بروم.
جلسه ی اول که سر کلاس رفتم، همه داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند و اصلا متوجه ورود من نشدند؛ چند لحظه ای طول کشید که بفهمند من سر کلاس هستم و سر و صداها خوابید. معاون مدرسه هشدار داده بود که "نذاری سوارت بشن ها... اینا از اون کره خرای چموشن... بزنشون!". خودم را معرفی کردم و درباره ی شیوه ی تدریس و امتحان حرف زدم و بعد شروع کردم به درس دادن، جای وقت تلف کردن نبود یک ماهی از سیلابس عقب بودند و بعید به نظر می رسید تا آخر ترم می توانستم همه ی کتاب را درس بدهم.
تا شروع کردم به نوشتن و روم به تخته بود، یکی از آخر کلاس شیشکی کشید، به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم و ادامه داد، گچ را پرت کردم و یکی از بچه ها را از ته کلاس که قیافه ی شرورتری داشت صدا زدم و آمد جلو، تا رسید به من، کشیده ای حواله ش کردم و در کلاس را باز کردم و انداختمش بیرون. (خدا از سر تقصیراتم بگذره!) کلاس ساکت ساکت شده بود و جیک نمی زدند. شده بود مثل صحنه های فیلم ها. عصبانی بودم، نه از بچه ها، از خودم که چرا رو بچه ی مردم دست بلند کردم، همه ی بدنم می لرزید، برای آنکه بچه ها نفهمند نشستم پشت میز و چشم هام را بستم، کلاس سوت و کور بود و فکر کنم بچه ها هم مثل من بهت زده شده بودند از کاری که کرده بودم. کمی که گذشت و به خودم مسلط شدم، شروع کردم به حرف زدن " د ِ آخه چرا کاری می کنید که با شما بد رفتار بشه... خب خوشتون میاد هی بزنن تو سرتون؟! چرا باید یه کاری بکنید که بگن بی خیال بابا طرف جنوب شهریه می تونی بزنیش... چرا برا خودتون ارزش قایل نیستید؟! چرا باید اسمتون بد در بره؟!! " و از این نصیحت هایی که حال آدم بهم می خورد. دوست ندارم نصیحت کنم، ولی تو موقعیتی که بودم باید کاری که کرده بودم را رفع و رجوع می کردم. البته باید کمی هم قلدری چاشنی کارم می کردم که ازم حساب ببرند، هر چه بود یک سال باید با آنها سر می کردم. " ببینید اینجا قلدری جواب نمیده... هر چی باشه من چند سالی از شما بزرگترم و گمون نکنم تو شماها کسی باشه که بتونه منو بزنه... از طرف دیگه فکر نکنید منم یه بچه سوسولم و می تونید اسگلم کنید من بچه ی کرمانشاهم ... فکر نکنم نیازی باشه بگم که یعنی چی؟!" حالا خودمانیم خودم هم نمی دانستم یعنی چه؟! ولی فکر کردم بد نیست اگر رجزی هم بخوانم برایشان. سخنرانی ام که تمام شد یکی از بچه ها را گفتم که برود و همکلاسش را دوباره بیاورد سر کلاس.
خبر اداره ی کلاس به معاون رسیده بود و کبکش خروس می خواند. چند روزی که گذشت و درس ها خوب پیش می رفت و دیگر نگران تمام نشدن سرفصلها نبودم، کم کم آخر هر کلاس شعری چیزی می خواندم برایشان و اگر شعری نوشته ای چیزی هم داشتند می آوردند و می خواندند. حالا دیگر با بچه ها دوست شده بودم، آنها هم درس هاشان را مرتب می خواندند و خودم متعجب شده بودم از بچه هایی که تا چند هفته ی پیش فرق کامپیوتر و چرتکه را نمی دانستند، چطور اینقدر پیشرفت کرده بودند؟ من حتا ساعت های ورزش هم می رفتم و با آنها والیبالی، فوتبالی، چیزی می زدم، خب من هم خیلی با آنها فاصله ی سنی نداشتم، حداکثر شش سال.
سامان، همان که جلسه ی اول انداخته بودمش بیرون، با دو سه تا از نوچه هاش شده بودند رفیق هام و نظم کلاس را آنها برقرار می کردند.
آخرهای ساعت درس شده بود بخش مورد علاقه ی بچه ها. یک روز سامان اجازه خواست که ادای دبیرها و همکلاسهایش را دربیاورد، به شرطی که دیگر این کار را تکرار نکند اجازه دادم، ادای مرا هم در آورد و چقدر قشنگ، اصلا انگار خود خودم بودم. به فکر افتادم که یک گروه تأتر تشکیل بدهم با همین بچه ها. مدیر استقبال کرد به شرطی که به درس بچه ها لطمه نخورد و قرار شد سالن امتحانات بشود سالن تمرین تأتر.مدیر سی و هفت هشت سالی داشت و آدم خوش فکر و خوش برخوردی بود. معاون اما مدتی بود با من چپ افتاده بود و پشت سر من بد و بیراه می گفت. یک جلسه تمرین تأتر داشتیم، متنی بود که چند وقت قبلش برای گروه دانشگاه نوشته بودم و به دلایلی اجرا نشده بود.
درس های ترم تقریبا تمام شده بود و امتحانها نزدیک بود و ماه رمضان هم رسیده بود. من روزه نمی گرفتم و مدیر اجازه داده بود که تو آبدارخانه نهار بخورم و آبدارچی هم ، دمش گرم، خوب می رسید به من. اما، اما معاون گر گرفته بود و دوست داشت سر به تن من نباشد.
یک روز مریض شده بودم و نتوانستم بروم سر کلاس و جلسه ی بعد که رفتم، بچه ها گفتند آن روزی که من نبوده ام، معاون کلاس را اداره کرده و پشت سر من بد و بیراه زیاد گفته که " پاپتی لامذهبه و شمارم داره مث خودش از راه بدر می کنه و ... " کلاس که تمام شد، زنگ تفریح معاون را کناری کشیدم و گله گون گفتم " مرد مومن تو اگر از من دلخوری به خودم می گفتی نه اینکه ذهنیت بچه ها رو خراب کنی نسبت به من که دیگه حرفمو نخونن..." مردک هوچی داد و هوار راه انداخت " آی ملت این مرتیکه ی لا مذهب لاییک داره این بچه ها رو مث خودش بی دین می کنه و کلاسای درسش شده محفل شعرهای کفرآمیز خوندن و حالا میگه من نباس جلوشو بگیرم و ..." یقه درانی کرد و سلیطه بازی ای راه انداخت که بیا و ببین " شما جوجه اینتلکتوئل ها خیال می کنین دو کلاس درس خوندید دین و پیغمبرو می تونید حاشا کنید..." خداییش اینتلکتوئل را خوب آمد!! فکر کنم تازه یاد گرفته بود ودل تو دلش نبود که یک جایی به کار ببرد و سر من خرابش کرد.
"بابا!!! نه نه ت خوب، بابات خوب... کی دین و پیغمبرو حاشا کرده؟ کی شعر الحادی خونده؟ مرتیکه ی عقده ای "
جار و جنجال بالا گرفت و زدم بیرون از مدرسه و روزهای بعد هر چه مدیر تماس گرفت برنگشتم. بچه ها ولی در تماس بودند با من و اخبار را میرساندند که پشت بند نرفتن من، چند روز بعد مدیر، معاون را هم اخراج کرده بود و به مکافاتی دبیر جدید گرفته بودند.
با بچه های آن هنرستان تا دو، سه سال بعد رابطه داشتم و گاهی با هم کوه می رفتیم و سعی می کردم کمکشان کنم تو درس و زندگی. سامان و دار و دسته اش دیپلم که گرفتند تو یکی از همان محله های خودشان با هم خدمات کامپیوتری راه انداختند و بقیه ی بچه ها هم تا فوق دیپلم را می دانم که گرفتند، بقیه اش را نمی دانم!
مثل یک فیلم بود و اتفاق افتاد و تمام شد و الان فقط تک شات هایی از آن یادم می آید.
شنبه؛ یکم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج، ساعت؛ یک و بیست و پنج دقیقه ی بامداد
بلاگفا، ایران
"جرم من؛
قدم نهادنم به سرزمین او"
اولین نوشته ی یک پاپتی در دنیای مجازی.
سه سال گذشت.
یک، دو روز پیش با پدرم برای انجام کاری به یکی از شهرستانهای اطراف رفته بودیم و تا دیر وقت طول کشید و مجبور شدیم ساعت یک و دو شب برگردیم. شب احیا بود. نزدیک خانه مان مسجدی است که آن شب مراسم داشتند و مداح انکر الاصواتی صدایش را ول داده بود توی میکروفن و بلندگوهای مسجد صدای نخراشیده اش را تا صدها متر آن طرفتر می رساندند و خواب و آسایش از ملت گرفته بود، از جلوی مسجد که رد می شدیم، پدرم ،بسیار مذهبی هم هست، که ناراحت شده بود می گفت: " اینها هم اگر بروند بخوابند و با سر و صداشان مزاحم خلق الله نشوند، در نظر خدا مقبول تر است."
مادرم که ناراحتی قلبی دارد آن شب از عرعر آقایان مداح بدخواب شده بود و فرداش در بیمارستان بستری شد. به یاد آن شعر سعدی افتادم که در دبستان می خواندیم:
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از دست و زبانش در آسایش است