یک ساعتی این آقای اخوی هارت و پورت کرد و خط و نشون کشید و از حاجی و سردار و ... خبری نشد. بعد از یک ساعت بش گفتم "خب از حاجیت که خبری نشد... ولی حالا وردار ببر برادرتو... تا پس فردا هم مرخصی داره... فقط به خاطر جشن نیمه ی شعبان بخشیدمش... یادتم باشه هر جا میری از حساب حاجی خرج نکن اول ببین طرفت کیه، بعد... حالا برو و به حاجی بگو پاپتی پسر حاج پاپتی الدوله ی خان ده بالایی سلام رسونده و گفته نذار خواهرزاده هات آبروتو ببرن" یارو که انگار تازه شستش خبردار شده باشه که مسجد جای بعضی کارا نیست گفت "ای بابا حاجی!!! من از همون اول که اتیکتو دیدم حدس زدم شاید با حاج پاپتی الدوله نسبتی داشته باشید ها!!! خدا خیرت بده حاجی چرا از اول نگفتی؟!!" "اولا که من حاجی نیستم ثانیا من نه، هر کس دیگه ای، خوب نیست اینطوری برخورد کنی!!" "عجب!!!!! یعنی شما هنوز حج مشرف نشدید؟!! بابا لب تر کنید به خاطر ارادتی که به حاج آقا ابوی داریم همین تمتع امسال ان شاالله راهیتون می کنیم بیت الله..." " ممنون اولا که سربازم و هنوز نمی تونم از کشور خارج بشم ثانیا ایشالاه فرصت دست داد اول یه سر فرنگ می رم" "حاجی دستمون میندازی ها!! فرنگ؟!! مومن خدا!! خونه ی خدا رو نمی خوای بری می خوای بری فرنگ!؟!!!!" " حالا............"
بالاخره شرش کنده شد و رفت، امان از این مردم هفت رنگ!!!
آلمای عزیز یه فال خواسته بود از حضرت خواجه ی شیراز،
ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی
