يه پرنده س
كه از پرواز خود خسته س
بن بالشو بسته ن
دست ديروزا
نمياد ديگه حتا به يادش
فردا
علی (ع) می فرماید:
اگر در سرزمینهای حکومت اسلامی خلخالی از پای زن یهودی به زور بگشایند، مرد مسلمان اگر از این غصه دق کند، رواست.
آي آقا، برادر، اخوي، رفيق؛ آي خانم، خواهر، آبجي؛ آي دكتر، روانشناس، همه چيز دان، عالم، دانشمند؛ آي مدير، رييس، همه كاره، آقاي پريزدنت؛ آي آخوند، ملا، مفتي، مرجع، سرور، ولي فقيه؛ آهاي اولياء الله، اوتاد، آقاي ميخ، امام؛ آهاي همه كاره ي دنيا، خدا... بالا غيرتاً جاي كس ديگري تصميم نگير، براي هيچ كس تجويز نكن... چرا فكر مي كني دنياي كس ديگري را بهتر از خودش مي شناسي؟
تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار
كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند
ز كوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي
ازين باد ار مدد خواهي چراغ دل بر افروزي
خواستم دعاييتان بكنم هيچ نيافتم شيرينتر و زيباتر از اين كلام حضرت حافظ
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهرياري برقرار و بردوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي، بخت رام
هرمزد روز از ماه فروردين (فره وشي)
دلم براي اينجا تنگ شده بود، خيلي وقت است كه اينجا درست و حسابي چيزي ننوشتهام. متأسفانه دنياي واقعي آنقدر انرژي از آدم ميگيرد كه كمتر وقتي ميماند براي دنياي مجازي و وقتي هم اگر هست صرف خواندن چند تا ايميل از دوستان ميشود و بس.
زمستان هم كمكم دارد ميرود و اين سال هم تمام ميشود. سال خوبي بود پر از خاطرههاي زيبا براي من، خاطرههايي كه هيچگاه فراموششان نميكنم. "دارم از تو مينويسم..." اميدوارم سال آينده، آخر سال كه خواستم بنويسم از گذشت ايام، سال خوبي بدانمش، هم براي خودم و هم براي دوستان و خانواده.

اسماعيليون، حامد (1389). قناري باز (چاپ اول). تهران: نشر چشمه
دومين مجموعه داستان هاي كوتاه حامد عزيز است كه چاپ مي شود. حامد قبل از اين آويشن قشنگ نيست را چاپ كرده بود. بهش تبريك مي گويم و بي صبرانه منتظرم كه بخوانمش.
چند ماه پیش سفری رفته بودم ارمنستان. شبی از میدان جمهوری ایروان داشتم بر می گشتم محل اقامتم، نزدیکی های سوپرمارکتی یک آقایی پرسید: انگلیسی بلدی؟ از آسیای جنوب شرقی بود ولی ساکن انگلستان که آمده بود تفریح. یک بطری پلاستیکی شیر هم دستش بود و شروع کرد به شکایت.
- بعد از ظهری از همین سوپر مارکت یه بطری شیر گرفتم و خوردم، حالم خیلی بد شده و تاریخ مصرفشو که نگاه کردم چند روزی از تاریخ مصرفش گذشته. به خود سوپرمارکتیه که جریانو می گم بهم می خنده و دست به سرم می کنه، رفتم پیش پلیس و به اونا گفتم، اونا هم می گن خب اشکالی نداره برو دکتر... باورت میشه تو یه مملکتی پلیس اینجوری برخورد کنه؟!!
دلداریش دادم و کمکش کردم که مطبی پیدا کردیم و رفت دکتر. تو دلم داشتم به این فکر می کردم «باورت میشه تو مملکتی پلیس همین جوری بریزه تو خیابانو مردم و بزنه؟ باورت میشه تو مملکتی پلیس جای اینکه حقتو بگیره حقتو بخوره؟ باورت میشه تو مملکتی پلیس جای اینکه حس امنیت بهت بده، با دیدنش احساس ناامنی کنی؟ ...»
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست ...
خسته شده ام. اين روزها از همه چيز خسته شده ام. دلم مي خواهد بروم نمي دانم به كجا ؟ شايد به ... كاش مي شد از اين زندگي فرار كرد... خبرهاي خوب زياد است ولي دل خوش نيست... دلم خيلي چيزها مي خواهد دلم مي خواهد بروم ... هر چه زودتر....
بيستم دي ماه سي سالم هم تمام شد و سي و يكمين سال زندگي! شروع شد.
انتشارات طاق بستان٬ کتاب دستور زبان کردی کرمانشاهی؛ و انتشارات باغ نی٬ کتاب راوی را در غرفه هاشان ارایه کردند.
بن های هدیه ی کتاب هم به نویسندگان نرسید و سهم از ما بهتران شد.
انصاری٬ رضیه (۱۳۸۹)٬ شبیه عطری در نسیم٬ تهران: آگه

"چقدر از این شهر بروی آن شهر و از این مملکت به مملکتی دیگر؟ این ور آب، آن ور آب، روی زمین، زیر خاک... همه زندگی که می شود فرار. دیگر آشنایی نمی ماند که بویی شبیه عطرش در نسیم هواییت کند، وقت خوابگردی، میز و صندلی ها را از جلو پات بردارد، مثل جریان برق بدود تو رگ های مغزت و از کما بیرونت بیاورد. آن وقت عاشق شوی و تا ابد درون معشوق بمانی..." (از متن کتاب)
روزگاري بود كه اسير تصاريف زمانه و بسته ي تقلب ايام بودمي و آفات بر من مجتمع و از مخادعت و زرق همگنان دل آزرده و رنجور كه ماه رويي گل عارض و سيم ذقن و چست سخن، در غايت حسن و جمال و نهايت صلاح و اطرافي فراهم و حركاتي دل پذير و ملح بسيار و لطف به كمال، به رفق و مدارا مودتي كرد چنانكه مفتون و معجب به شعوذه ي نغز او شدمي و هيچ مناصحت دوستان در نگرفتمي و جانب تحزر و محابا و متانت راي و رزانت رويت فرو گذاشتم و از طريق تلطف و تودد و اعزاز، دل به سفارت برش معروض داشتمي به مجاملت و مواسا، مگر وقعيتي يابم به حضورش و اثر مرضي مشاهدت افتد در وي و استمالتي كند و تألفي در گيرد و به يمن مصاحبت و مرافقتش ايام به كام گردد كه روزگار به طرب و راحت و رضا و ارتياح گذرانم و مؤانست و الفتي در گرفت.
باري چرخ مبغض گرديد و درهاي مكرمت ببست و نقصاني گشت به مصاحبت و دريغي كرد رغبتم را كه به هيچ كياست و ذكا و فطنت نتوانم وجهي انديشم متضمن رضا و شايست و التفات و اغماض او و خلاص تحير خود و رجوع ايام فرحي و صحبت.
آمدم شيرينهگهم تا جان بنازم زير پات
يا بشم قربانيِ او گيس کوتا مَسِ مَس
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
همه ي امتحاناي زندگيو يا افتادم، يا با ده، يازده پاس شده. اين يكيو يه بيست و پنج مي خوام كه مشروط نشم!
خدايا در معجزه هنوز بازه؟
همه ی ما در زندگی تعامل هایی با دیگران داریم که خود این تعامل ها از کنش ها و واکنش ها به وجود می آیند. در زندگی ناگزیریم از تعامل چرا که ذاتاً موجودی هستیم اجتماعی و خواهان برقراری رابطه با دیگران ولی تعامل ها همه ی رابطه ی ما با دیگران را تشکیل نمی دهند، در شرایطی تعامل جای خود را به بازی می دهد. بازی می تواند اهداف مختلفی داشته باشد ولی آنچه مسلم است در بازی پیروزی مهمترین چیزی است که خواهان آنیم، هر چند امکان دارد یک بازی صرفاً برای تفریح و سرگرمی شروع شود.
فرض کنید در رستورانی منتظرید غذایتان را بیاورند، ناگهان متوجه می شوید چند میز آن طرف تر خانمی توجهش به شما جلب شده، به خودتان می گویید «الان وقتشه، وقت شروع بازی!» سعی می کنید با نگاه او را به بازی دعوت کنید، اگر رویش را برگرداند و توجهی نکند درخواست شروع بازی شما را رد کرده، ولی اگر به نگاه های شما جواب مثبت بدهد بازی شروع می شود، با نگاه و ادا و اطوار یک بازی را شروع کرده اید هر چند نیت شما از این بازی فقط وقت گذرانی و تفریح است و برد و باخت مفهومی ندارد اما اگر اين بازي را به بيرون از رستوران هم بكشانيد و ادامه پيدا كند، آنجاست كه پاي برد و باخت هم به ميان مي آيد و پيروزي در بازي مهم مي شود.
در فیلم سگ کشی یک نمونه ی خیلی آشکار بازی را می بینیم؛ اين بازی بر سر تصاحب مال و اموالی ست و برد و باخت معنا دارد.
اما همیشه بازی ها برای سرگرمی و یا تصاحب مال و اموال نیست بسیاری از این بازی ها برای اهدافی غیر از اینها شروع می شوند.
همیشه این بازی ها دو طرف دارد، کسی که بازی را شروع می کند و کسی که در بازی شرکت می کند. تقریباً همه ی ما ناخودآگاه بنا بر تجربه بازی ها را می شناسیم و حتما در موقعیت های مختلف هم بازی های مختلفی کرده ایم. وقتی یک بازی را شروع می کنیم و کسی به بازی ما جواب مثبت می دهد یا او هم در بازی برای کسب پیروزی شرکت می کند و یا تن به بازی ما می دهد و طبق طراحی ما جلو می رود ولی هرگز نباید فراموش کرد اگر کسی به بازی ما تن داد به علت بلد نبودن بازي و يا حماقتش نیست که تن داده، شاید طرف مقابل در شرایط مقابله نیست و یا از آنجایی که ما انسان هستيم با آنکه می دانيم همه چیز بازی است گاهی هم دلمان می خواهد فکر کنيم که این بازی نیست و حقیقی است تا خودمان را آرام کنيم، شايد او هم چنين باشد.
شاعر شوم؟ سماع کنم؟ گریه سر دهم؟
اصلاً بگو به دوست و دشمن که عاشقم
"محمد سعید میرزایی"
فرجه ی امتحانها بود و اکثر بچه های دانشگاه حتا بچه هایی هم که خوابگاهی نبودند تو خوابگاه ها جمع شده بودند که گروهی درس بخوانند. جو دانشگاه های تهران متشنج شده بود و ل با س ش خ ص. ی. ها می ریختند تو خوابگاه ها و بچه ها را می زدند. شب های قبل ریخته بودند تو دانشگاه های امیرکبیر و علامه. غروب که شد ل با س ش خ ص. ی. ها دور تا دور دانشگاه ما را محاصره کردند. موتورهای دو سرنشین. هر سرنشین، غول بی شاخ و دمی که یک چماق هم دستش بود و رجز می خواند. هول و ولایی افتاده بود به جان بچه ها. رییس بسیج را هم که برای مذاکره با آنها فرستاده بودیم کتک زده بودند و با سر و روی خونین برگشته بود. بچه های رادیکال تر انجمن اسلامی شروع کرده بودند به ساخت کوکتل مولوتف برای حمله به ل با س ش خ ص. ی. ها. آخوند پیش نماز مسجد عباش را پهن کرده بود تو محوطه و خودش وسط نشسته بود و داد می زد هر کس می خواهد در امان باشد برود و کنار او بنشیند چون انها با لباس پیغمبر کاری ندارند و به حرمت لباس پیغمبر به پناه گرفته های این لباس تعرض نمی کنند، چند تایی خوش خیال به عبا پناه برده بودند. همه تو محوطه جمع شده بودند و اخبار می رسید که چند تایی از بچه هایی را که می خواستند به دانشگاه وارد شوند کتک زده اند و دستگیر کرده اند. شب اسامی دستگیر شده های دانشگاه را رادیو بی بی سی هم اعلام کرد. بین آنها کسانی هم بودند که اصلا نمی دانستند سیاست یعنی چه. کوکتل مولوتف های گروه تندرو آماده شده بود و تصمیم گرفته بودند که بروند جلو در اصلی دانشگاه و مبارزه را شروع کنند، خبر به رییس دانشگاه رسیده بود و ترسیده بود از اینکه اگر بچه ها شروع کننده ی درگیری باشند ل با س ش خ ص. ی. ها به صبح نرسیده دانشگاه را ویران کرده اند. من و چند نفر از بچه ها را خواستند دفتر رییس دانشگاه. از ما خواستند با توجه به حرف شنوی بچه ها از ما، نگذاریم که بچه ها شروع کننده ی درگیری باشند.
از دفتر رییس که بیرون آمدیم، گروه مبارز حرکت کرده بودند به سمت در اصلی. دوان دوان بهشان رسیدیم و هر چه اصرار می کردیم افاقه نمی کرد. به در اصلی که رسیدیم جمعیت موتورسوارها بیشتر شده بود و چماق هاشان را تو هوا می چرخاندند و بد و بیراه می گفتند. بچه ها پا پس کشیدند ولی همان جا ماندند و شروع کردند به شعار دادن. هر کاری می کردیم که برگردند و آنها را بیشتر کفری نکنند قبول نمی کردند. گروهی از موتورسوارها بخشی از دیوار دانشگاه را خراب کردند و از انجا وارد شدند و با بعضی بچه هایی که آنجا بودند درگیر شدند و با مداخله ی نگهبانهای دانشگاه عقب نشستند.
پیشنهاد دادم برگردیم و تو خوابگاه ها سنگر بگیریم چون محوطه به خاطر وسعتش و عدم کنترل ما رو همه ی طول دیوار دانشگاه خطرناکتر است و امکان ضربه خوردن ما بیشتر، اگر تو خوابگاه ها تله بگذاریم با توجه به کنترلی که رو مکان داریم راحت تر می توانیم در صورت حمله پیروز بشویم.
برگشتیم به محوطه ی اصلی و همه ی بچه ها را هدایت کردیم به خوابگاه ها. دور تا دور خوابگاه ها پانصد، ششصد نفری از بچه ها را با لوله و چوب مسلح کردیم برای پاس دادن. کوکتل مولوتف ها را به بچه های طبقه ی اول دادیم که اگر ل با س ش خ ص. ی. ها از سد پاسی ها گذشتند انها مقابله کنند. بچه های طبقه های بالاتر هم همه، کتری های آب جوش را اماده در دسترس گذاشته بودند که بتوانند از آن بالا اب جوش بریزند رو آنها.
سازمان رزم چیده شد و با نگهبانی های درهای دانشگاه هم هماهنگ شد به محض ورود انها به ما خبر بدهند. تا صبح معاون دانشجویی چند باری سرکشی کرد و امیدواری می داد که نیرو انتظامی پشتیبان ما خواهد بود. نبود اما.
تا صبح هیچ کس نخوابید. صبح اوضاع بهتر شده بود. دم غروب باز هم موتورسوارها آمدند، اینبار بچه های بیشتری را گرفتند و زدند و دستگیر کردند. شب درگیری اطراف در اصلی شروع شد. چماق بود و گاز اشک آور و خون... روز بعد دانشگاه تعطیل شد و امتحان ها افتاد شهریور... بچه ها به شهرهاشان برگشتند... بعضی ها دستگیر شدند و مدتی بعد آزاد شدند...
حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق بر آرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان در چینم...
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم
... حال این روزهای من اینست و دریغ!
امروز مجوز کتابم آمد و خوشبختانه بچه سالم از اتاق زایمان در آمد. درباره ی راوی در داستان است و انواع آن، البته به سبک و سیاقی جدید و گاهی نظراتی جدید. این کتاب اولین کتاب از مجموعه کتاب های کافه کندو ست. در این مجموعه کتاب ها قرار است که مباحث مختلف داستان نویسی هر کدام جداگانه بررسی شوند.
راوی؛ وحید رنجبر؛ انتشارات باغ نی؛ کرمانشاه؛ بهار 1389
دومین کتاب این مجموعه را دوست خوبم تورج صیادپور نوشته درباره ی واقعیت داستانی که این کتاب هم امروز مجوز گرفت.
واقعیت داستانی؛ تورج صیادپور؛ انتشارات باغ نی؛ کرمانشاه؛ بهار 1389
به زودی هر دوی این کتاب ها در کتابفروشی ها موجود خواهد بود.
دلم برای همه ی کسانی که می شناسم تنگ شده. تا حالا برایتان پیش آمده که یکهو دلتان برای همه تنگ شود و دوست داشته باشید همه ی کسانی را که تو زندگی دیده اید می توانستید یک جا جمع کنید و همه شان را ببینید؟ الان دقیقا همان حال را دارم خیلی دوست دارم که می توانستم همه را ببینم و ازشان خبری می گرفتم حتا آنها را که شاید اسمشان را هم یادم نیاید و حتا آنها را هم که با دعوا و دلخوری از هم جدا شده ایم. حتا برای کسانی که هر روز می بینم و شاید در همان لحظه هم کنارم باشند دلم تنگ می شود. دوست دارم دنیا توقف می کرد و در لحظه ای که همه هستند می توانستم باشان خوش و بش کنم.
هر چند وقت یکبار همچو احساسی دارم و نمی دانم چطور می شود که چنین آرزویی را برآورده کرد؟
پ.ن. کتاب دستور زبان کردی کرمانشاهی در نمایشگاه کتاب غرفه ی انتشارات طاق بستان عرضه خواهد شد.
امروز دومین کتابم برای گرفتن مجوز به ارشاد رفت. حس پدری را دارم که پشت اتاق زایمان منتظر به دنیا آمدن بچهاش است و دعا دعا میکند که بچهاش سالم باشد.
اسم و موضوع کتاب را هم بعد از اینکه چاپ شد حتما خواهم گفت.
کتاب اولم (دستور زبان کردی کرمانشاهی) هم بعد از شش ماه همهاش تقریبا فروش رفته و فقط تعدادی برای نمایشگاه کتاب مانده. کمکم باید به فکر ویرایش دوم و چاپ دومش باشم.
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
قراره اینجا چیزای خوبی نوشته بشه از یه دوست.
سال بد، سال شک، سال اشک، سال خون به سر رسید. امیدوارم سال پیش ِ رو سالی نکو باشد بر همه مان، آمین!
آن سال عید سه شنبه بود چهار شنبه سوری افتاده بود هفته ی قبلش و هنوز دانشگاه تعطیل نشده بود.تصمیم گرفتیم حالا که چهارشنبه سوری توی دانشگاه هستیم، مراسمی برپا کنیم و جشنی و سور و ساطی. معاون دانشجویی استاد تاریخ بود و یکی از تالیفاتش جشن های ایران باستان بود و به همین خاطر خیلی استقبال کرد و بودجه ای تصویب کرد و افتادیم به تدارک جشن. با دو گروه عاشیق و ساز و دهل کردی قراری گذاشتیم و پول پیشی دادیم و شیرینی و آجیل گرفتیم. همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه روز قبل از جشن تراکت های جشن را توی دانشگاه پخش کردیم و همه خودشان را آماده کرده بودند برای یک جشن درست و حسابی.
فردای چهارشنبه سوری ماه محرم شروع می شد، بسیج که خبردار شد از ماجرای جشن، صبح روز سه شنبه که شب برنامه اجرا میشد همه ی دانشگاه را سیاهپوش کرد و مراسم های محرم را شروع کردند و وا اسلامایشان گوش فلک را کر می کرد که شما بی دین ها می خواهید با این مراسم آتش پرستی به محرم توهین کنید و ... . گوشمان به حرفهاشان بدهکار نبود و کار خودمان را می کردیم و پشتمان هم به حمایت معاون دانشجویی گرم بود.
غروب که شد کومه های هیزم را توی محوطه ی دانشگاه مرتب کردیم و کم کم بچه ها هم جمع شدند و قرار بود که گروه های موسیقی هم بیایند که جشن را شروع کنیم اما بسیجی های دانشگاه ریختند و هیزمها را پخش و پلا کردند و شروع کردند به عربده کشی که نمی گذاریم مراسم فسق و فجور راه بیاندازید. بچه ها دوره شان کرده بودند و آنها هم هی تهدید می کردند ولی ما همچنان می خواستیم کار خودمان را بکنیم، مرافعه بالا گرفته بود و مجادله های چند نفره راه افتاده بود و این میان رییس بسیج خواهران دانشگاه به سمتم آمد که همه ی این آتش ها از گور تو بلند می شود و باید جمع کنی این بساط توهین به اسلام و ... براش توضیح دادم که بابا شما که مسلمانی حتما خمینی را هم قبول داری، اگر قبول داری خودش تو استفتاآتش گفته که اگر قصد توهین و سخیف کردن عزای حسینی در کار نباشه می شود حتا در روز عاشورا عروسی راه انداخت، حالا این که از عروسی بدتر نیست؟! تازه این رسم آبا و اجدادی و افتخار هر ایرانی ست. براق شد و شروع کرد به دری وری گفتن و وااسلاما. این سرکار خانم یک دو سال قبلترش گرل فرندم بود، طاقتم طاق شد و گفتم تو اگر چند سال پیشت یادت بیاید و آن روزهای با من، هیچ وقت دم از اسلام نمی زنی. نامردی بود ولی چاره ای برام نگذاشته بود. زد زیر گریه و دور شد و جمعیت دور و برمان که انگار عمر بن عبدود را شکست داده باشم دم گرفتند به هورا و زنده باد گفتن. دعوا همچنان ادامه داشت تا اینکه رییس دانشگاه زنگ زد که هر چه زودتر جشن را تعطیل کنید وگرنه نهاد رهبری مجبورم می کند که بفرستمتان کمیته ی انضباطی، اعلام کردیم که مراسم لغو شده ولی آب ریخته را نمی شود جمع کرد و این بار بچه ها بودند که می خواستند جشن برگزار شود و منجر شد به درگیری فیزیکی بین بچه ها و بسیجی ها و بزن بزن.
بالاخره بسیجی ها همه را مجبور کردند بروند خوابگاه هاشان، دخترها توی محوطه ی خوابگاهشان آتشی درست کردند و کشف حجاب کردند و دور آتش شروع کردند به رقصیدن و پسرها هم پشت فنس های خوابگاه دخترها همراهیشان می کردند و دست می زدند. دخترهای بسیجی برای آنکه معصیت!!!! نشود، جلوی فنس ها زنجیره ای درست کردند و چادرهاشان را باز کردند که محوطه ی خوابگاه دخترها دیده نشود و بسیجی های پسر هم ریختند به زدن پسرها...
بعد از عید هم کمیته ی انضباطی من و چند نفر از بچه ها که بانی چهارشنبه سوری بودیم را خواست و دو ترم اخراج تعلیقی اضافه کردند به پرونده مان.
